|
در مورد عدل و در واقع تئوری عدالت، اگر بخواهیم از روش های ظاهراً اندیشمندانه مقلدانه پسینی و پیشینی و یا سایر روش های انحصارگرایانه و هدفمند قراردادی پیروی کنیم به همان چیزی می رسیم که آقای سروش رسیده اند! در اینجا از زاویه دیگری به مسئله نگاه می کنیم که این هم صرفاً یک برداشت است. در واقع ما علم را ذاتی نمی دانیم و به واسطه اعتباری بودن علم تجربی، اصلاً نمی خواهیم مفهوم ذاتی عدالت را عَرَضی و برآمده از مفهوم علم در قالب science قرار دهیم. این حرکت شاید دلچسب و روشنفکرانه به نظر برسد اما با ذات دین و ذاتیت مفهوم عدالت انطباقی ندارد. بحث عدل و عدالت این قدر پیش پا افتاده و خاک آلوده نیست که به راحتی سروته آن را با علم اندیشی متجدد به هم آوریم و خاستگاه اصیل و منطقی آن را که اخلاق و اساساً دین است، در نظر نگیریم. اصلاً علم در مفهوم درنظر گرفته شده هیچ ذاتیتی ندارد و این از بدیهیات عالم است. عدل عقلاً بی بدیل است.
از این منظر باید جایگاه عدل در دین را پیدا بکنیم و اصلا ببینیم در دین می توان ادعایی پیرامون عدل یافت! استراتژی اسلام در آیه « ِانَّما بُعِثتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِم الاَخلاق»، تتمیم و تکمیل مکارم اخلاق معرفی می شود. مکارم در مقابل رذایل مطرح شده و در واقع شاخصه اصلی مدینه النبی و جامعه نبوی در مفهوم اصیل می باشد. امروزه وقتی نگاه می کنیم، اخلاق را به عنوان حلقه مفقوده حیات بشری می بینیم. چیزی که اصلاً فراموش شده است و علم اندیشی و قانون اندیشی معاصر، سرگردان وادی تفکر بشری شده است در فقدان هسته خود. انسان در جامعه مدنی که متأسفانه و بدبختانه مفهوم عمیق جامعه نبوی را منزوی و محکوم به تحجر کرده است، به دنبال یک پارادایم قدرتمند و اصیل است تا خود را از بند غل و زنجیرهای مصنوعی حاصل شیک اندیشی علمی رها کند و به اشتباه در وادی لیبرال دموکراسی افتاده است و همه مفاهیم از جمله عدل را در نسیت با این موضوع تعریف می کند.
بحث اخلاق اساساً زمینه صفات را ایجاب می کند و سه صفت اساسی علم، خشم و شهوت موضوعیت پیدا می کنند. این صفات بنیاد اخلاق در ادیان ابراهیمی و شاید هر دیدگاه دیگری را تشکیل می دهند. در این علم مبنا خدا است و نه انسان، دقیقا مقابل نقطه علم امروزی بر بنیان اومانیسم. همه این صفات یک حالت افراطی دارند، یک تفریط و یک حد وسط. مثلا در علم، افراط، خُب و حیله است؛ تفریط، بلاهت و کودنی است و میانه هم حکمت. منظور ما حد وسط است که به ترتیب حکمت، شجاعت و عفت می باشند. در واقع این حد وسط همان عدل است که ذاتاً وجود دارد. این عدل فقط در جامعه مصداق پیدا نمی کند و در مورد فرد هم صادق است. اینکه آقای سروش فلاسفه و صوفیان را بی نیاز از عدل خوانده اند با این مفهوم تضاد دارد. مفهوم عدل فقط در قبال اجتماع تعریف نمی شود.
حال که این سه اصل ذاتی موضوعیت پیدا می کنند، در واقع عدل قبل از اینها ذاتاً موضوعیت پیدا کرده است. اصالت عدل، حد وسط می باشد و حلقه چهارم این جهت گیری کلان اسلامی. اینها فاکتورهای اصیل مدینه النبی هستند که در ذات دین نهفته اند. امروز در جوامع ما نه انسان های عادل داریم، نه حکیم در معنای اصیل، نه شجاع و نه عفیف. جامعه مدنی هیچ یک از این فاکتورها را ندارد و این اصالت مفهومی که به جامعه مدنی داده شده است با دین سازگاری ندارد. اصلاً در جوامع مدنی رذایل رشد کرده اند و شاهد این امر آمار فسق و فحشا در جوامع مثلا متمدن غرب.
ظاهراً آقای دکتر، نهایتاً به دنبال تخطئه تقلید بوده اند که این هم بحث مفصلی است. اینکه فقه را مربوط به یک دوره خاص بدانیم، بی انصافی نسبت به ذات دین است. خودمان داریم دین را زمانبندی می کنیم و در حقیقت این حرکت ترزیق پروتستانتیسم در اسلام است. یعنی در هر دوره یک لوترصفتی، رفورم دینی ایجاد می کرده است. اگر فقه دوره ای شود تکلیف اعمال مسلمانان قبل از آن دوره چه می شود!؟ اصلاً بسیاری از مفاهیم فقهی نه به واسطه اجتهاد فقها که نص صریح دین و عین دستور قرآن است. مثلاً آیات 151 و 152 سوره انعام. این تکلیف اندیشی در ذات دین است و دقیقاً ذاتیت شریعت فقهی اسلام را اثبات می کند. به همین دلیل است که اسلام، پروتستانتیسم را برنمی تابد. این فصل ممیزه اسلام و مسیحیت است و اساساً ربطی به فقه ندارد. خود آقای سروش در همین مقاله به دنبال تقلید از جان راولز هستند. در بحث پلورالیسم عمیقاً از جان هیک تقلید می کنند و حتی در نظریه های عرفانی از پوپر، و اساساً مقلد مولانا هستند. همه دوستان این جریان فکری در مباحث هرمنوتیک، جامعه مدنی، پروتستانتیسم اسلامی، فمنیسم و اومانیسم اسلامی شدیداً در وادی تقلید از متفکرین غربی هستند که این اساس التقاط است. حالا تخطئه آن در اسلام چه فلسفه ای دارد، الله اعلم!!
شرایط فقیه که ایشان به صورت یک پرانتز بیان کرده اند، بسیار مسئله مهمی است. مگر تخصص پیدا کردن در مسایل دینی مثل مدارک دانشگاهی است که مفت فاضلاب شود؟! در ثانی ما اصلاً حکم فقیه را برابر حکم خدا نمی دانیم. حکم فقیه، حکم فقیه است، نه بیشتر و نه کمتر. روش اجتهاد با روش علوم تجربی فرق می کند و خدشه برداری ذاتی علوم تجربی در اجتهاد فقها موضوعیت ندارد. من کاری با فقها ندارم و دفاع از اشخاص نمی کنم، منظور من اصل فقه در اسلام است.
آقای دکتر، رضایت خلق را در قانون اندیشی جدید مبنا می دانند، مگر اومانیسم چیست؟ این مگر اصالت دادن به انسان نیست. این از کفر و شرک بالاتر است. پرستش انسان به جای بت!! ببینید اساساً دو نوع حکومت وجود دارد. یکی مردم بر مردم که مبنای قانون همان چیزی است که آقای دکتر فرموده اند و در واقع همان دموکراسی غربی است. و دیگری خدا بر مردم و در حقیقت تئوکراسی که در آن محوریت با احکام الهی است. حکومت کشور ما از نوع دوم است یعنی اصالت با خدا است و مبنای قانون، حکم خدا و دستورات الهی با توجه به حقوق انسانی.
این است که ما در غرب تنها مرز آزادی را حقوق انسان های دیگر می بینیم و آزادی تا جایی است که به حقوق دیگران آسیبی نرساند، اما در اسلام علاوه بر آن، حقوق انسانیت و سلامت بشریت نیز در نظر گرفته می شود. به تعبیر شهید مطهری، انسانیت در غرب به معنای حیوانیت رهاشده می باشد، حال آنکه در اسلام به معنای انسانیت رهاشده می باشد. در واقع این ضامن سلامت اجتماع و تعهد دین نسبت به راه سعادت انسان ها که از دل جامعه عبور می کند، می باشد.
قومی متفکرند در مذهب و دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بی خبران راه نه آن است و نه این
«خیام»
«ادب صدق و ادب عدل»
«عبدالکریم سروش»
توضیح۱ : بار دیگر تاکید می کنیم که هدف از درج مقاله از افراد مختلف چیزی جز «نقد جدی» آنها نمی باشد و به قول معروف«مطالب این مقالات لزوما مورد تایید ما نمی باشد.»
توضیح۲ : اين سخنراني در تاريخ 12 شهريور ماه سال 1382 در تهران، در دفتر حزب مشارکت ايران اسلامي ايراد گرديده است.
بحث امروز، بحثي تئوريک است که با پاره اي نکته هاي تاريخي همراه خواهد شد و نهايتا نيز يک نتيجه گيري عملي از آن خواهم کرد. مدتي است من با "تئوري عدالت" کلنجار ميروم، نکاتي هم در اين باب به نظر من رسيده است که گاه در جلسات خصوصي و گاه در جلسات عمومي با دوستان در ميان نهاده ام اما متاسفانه هنوز...
...نکته دوم، در باب آداب دادگاهي است. از قضا در اين جا هم يک ((پارادايم کيس)) و نمونه اي برجسته از شيوه هاي عادلانه داريم، شيوه هاي عادلانه اي که قابل تکامل است و تکامل هم يافته است. شما يادتان هست در ابتداي انقلاب، در همين کشور خودمان، کساني مثل آقاي خلخالي صريحا ميگفتند که در فقه اسلامي، وکيل گرفتن نداريم و اين با قاضي است که پس از آزمودن...
...

«عقل در انبان دولت»
«سعید حجاریان»
« نشریه "نامه" - شماره ۴۶ - بهمن ۱۳۸۴ »

رابطهي عقل و دولت رابطهاي است وثيق كه همواره مورد توجه انديشمندان و فيلسوفان بوده است؛ مثلاً افلاطون بر اين باور بود كه كسي ميتواند بر مدينهي فاضله حكومت كند كه از نردبان تعالي بالا رفته و به نوعي جهانبيني و فهم درست (Vision = ویژن) دست يافته باشد و به اصطلاح "حكيمِ حاكم" يا "فيلسوف شاه" باشد. يا ارسطو سياست مُدُن را بخشي از حكمت عملي ميدانست يا مثلاً وِبر در سير تحول و تكامل عقلانيت بشر نقطهاي را قرار ميداد كه طي آن بوروكراسي به بلوغ رسيده باشد و دولت ماهيت مدرن پيدا كرده باشد. اين نگرش را در ايدهآليسم آلماني، بهخصوص در هِگِل نيز ميتوان ديد كه در سير تكاملي روح يا عقل در نقطهي اوج به دولت ميرسيد. لذا نوعي همآميختگي عقل و دولت در سراسر تاريخ انديشهي سياسي به چشم ميخورد.
از اين مقدمه كه بگذريم، براي ورود به بحث اصلي، مقدمهي ديگري نيز لازم است و آن تعريف عقل است.
از يك زاويه ميتوان عقل را ...

«شعر حرام، شعر حلال»
«نصرالله پورجوادی»
(قسمت دوم)

ابوحامد غزالی و شعر حلال
..
...
محمد غزالی مانند هجویری معتقد بود که سماع صوفیه نه مطلقا حلال است و نه مطلقا حرام، بلکه در جایی حرام است، در جایی مباح، و در جایی حلال. بررسی یک یک این موارد از موضوع سخن ما بیرون است. آنچه در اینجا منظور نظر ماست سماعی است که در آن قوال اشعاری را میخواند که در آنها از الفاظی چون چشم و ابرو و خد و خال معشوق استفاده شده است. اتفاقا این بحث را محمد غزالی مانند هجویری در ضمن بحث در مورد سماع حرام پیش کشیده است. غزالی در احیا مینویسد: پنج عارض است که سماع را حرام میسازد یکی از آنها مربوط به اشعاری است که قوال میخواند. نظر غزالی در این خصوص تا حدودی شبیه به نظر هجویری است. او نیز سرودن و خواندن و شنیدن اشعاری...

«شعر حرام، شعر حلال»
«نصرالله پورجوادی»
(قسمت اول)

دکتر نصرالله پورجوادی استاد فلسفه دانشگاه تهران و بنیانگذار مرکز نشر دانشگاهی است که کتابهای متعددی در حوزه عرفان و فلسفه اسلامی تعریف کرده است. وی در آذرماه سال 83 نشان درجه یک ادب فارسی را از رییس جمهور دریافت کرد و در خرداد 84 موفق به دریافت جایزه تحقیقاتی موسسه همبولت آلمان شد.
یکی از موضوعات اصلی شعر فارسی عشق است. شعرای فارسی زبان از بدو تاریخ شعر دری عشق را به عنوان یک موضوع اصلی در نظر گرفته و بخش عظیمی از قصاید و رباعیات و دوبیتیها و غزلیات و مثنویهای خود را در وصف عشق و اوصاف معشوق و حالات عاشق سرودهاند. بطور کلی، اشعار زبان فارسی را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
اشعارصوفیانه و اشعار غیر صوفیانه...

با سلام مجدد بعد از ۴ ماه و ۳ روز!
با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم یک «روش جدید» برای پررنگتر شدن قلم نویسندگان این وبلاگ به کار بگیریم از این قرار:
« هر هفته یک مقاله کوتاه از یک متفکر در حوزه فرهنگ و یا احیاناً دیگر حوزه ها بر روی وبلاگ قرار داده می شود تا دوستان به نقد آن بپردازند. سعی می شود مقالاتی را بررسی کنیم که در اذهان ما چالش برانگیز تر باشند. »
دوستان می توانند نظرشان را راجع به این کار به همراه نظراتشان نسبت به اولین مقاله مبذول بفرمایند!
و اما مقاله اول...
[لطفاْ نظرات خود را تا تاریخ ۴ / ۱۰ / ۸۶ در بخش نظرات درج کنید، چنانچه نظرات خیلی جدی! بود در یک پست مجزا به آن بپردازید. پس از اتمام این فرصت نظرات جمع بندی شده و مقاله بعدی ارائه خواهد شد. چنانچه مقاله خاصی را مد نظر داریددر بخش نظرات اعلام فرمایید.]
«بیست عامل عقب ماندگی ایرانیان»
«مصطفی ملکیان»

..
...
پيشداوري: اولين خصوصيتي كه در ما وجود دارد، پيشداوريهاي فراوان نسبت به بسياري از امور است. اگر هر كدام از ما به درون خودمان رجوع كنيم پيشداوريهاي فراوان ميبينيم. اين پيشداوريها در كنش و واكنشهاي اجتماعي ما تاثيرات منفي زيادي دارد. معمولاً وقتي گفته ميشود پيشداوري، بيشتر پيشداوري منفي محل نظر است وليآثار مخرب پيشداوري منحصر به پيشداوري منفي نيست. پيشداوريهاي مثبت هم آثار مخرب خود را دارد. از جمله خوشبينيهاي نابهجا كه نسبت به برخي افراد و قشرها و لايههاي اجتماعي داريم.
دگماتيسم وجمود: نوعي دگماتيسم و جمود در ما ريشه كرده است. من اينباره كه چرا ملت ايران تا اين حد اهل جزم و جمود است، اصلاً تحقيقات روانشناختي و تاريخي ندارم. یعنی...
همه ما در جامعه زندگی می کنیم و کم و بیش با مردم و طرز تفکرات آنان در ارتباطیم. دیده ایم که برخی از مردم به خود اجازه می دهند در هر بابی (اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، مذهبی، فرهنگی، مذهبی و ...) تحلیل ارائه دهند، صرفاً از روی اطلاعات اندک خود، بی آنکه تحقیق کافی راجع به موضوع کرده باشند. حاصل این اظهارنظرها که اغلب در جمع همفکران مطرح می شود چیزی نیست جز تأیید تفکر خود.
دیده ایم که بعضاً این افراد زمانیکه به مشکلی برمی خورند و گرهی در کارشان پیش می آید، بی آنکه به مسئول ذی ربط مراجعه کنند (و اگر پاسخی داده نشد از مجراهای دیگر قانونی عمل کنند و موضوع را پیگیری کنند) بی درنگ همه مشکلات را به پایه و اساس نظام متصل کرده و منکر همه نقاط مثبت نظام فعلی شده و گاهی نیز از سر مخالفت برای «شاه مخلوع» اشک می ریزند که «اون خدابیامرز(!) اگر بود وضع ما اینطور نبود».
این افراد بی آنکه حتی یکبار از طریق قانون پیگیر کار خود شوند بنا بر پیش زمینه ذهنی خود از وضع جامعه و حکومت هرگونه اعتراض و انتقادی را بی فایده و حتی مضر(که منجر به گرفتار شدن فرد می شود) می انگارند و در برابر ظلمی که بر آنها می رود(با فرض درست بودن دیدگاهشان) سکوت می کنند. این افراد که منتقد و یا حتی مخالف نظام هستند مادامیکه در داخل کشور هستند اغلب حرکتی بر ضد نظام انجام نمی دهند تا مطابق ذهنیتشان زبان سرخ، سر سبز آنان را بر باد ندهد.
این پدیده را می توان به نوعی «میراث نظام سلطنتی 2500 ساله» دانست. از زمانی که اعتراض و انتقاد از مسئولان و متولیان امور مردم که «همانا شاهان و اطرافیان آنها» بودند با «تیغ جلاد» پاسخ داده می شد مردم آموختند که باید پیش روی حاکمان زبان در کام نگه دارند و تنها در «خفا» با اطمینان از نبود جاسوسی در میان اطرافیان به بررسی عملکرد حکام بپردازند. مهمترین تأثیر روانی این نوع برخورد مردم «بزرگتر جلوه دادن قدرت و شوکت حاکمان از حد واقعی خود» و افزونتر شدن ترس از حکام بود و در نتیجه در نطفه خفه شدن اندیشه های قیام علیه حکام جور.
سالها گذشت تا مردم جرأت یافتند در دوران مشروطیت به طور گسترده خواستار حاکمیت مردم بر مردم شوند(اعتراضات پیش از آن به صورت محدود بود و اکثر مردم با آن همراهی نمی کردند) که البته آن هم به توطئه های گوناگون منحرف گشت و در نهایت در 28 سال پیش که دیگر خفقان به اوج خود رسید پس از 2500 سال مردم ایران توانستند حکومت سلطنتی را (که اساسش بر ظلم و ترجیح عده ای بر اکثریت مردم است هر چند حاکم فرد سالمی باشد) از بین ببرند و حکومتی مردمی بنا کنند.
اما قصه همچنان باقی است... عده ای که توصیفات زندانها و سازمان امنیتی ساواک از دوران پهلوی را شنیده اند اعتقاد دارند که اگر بخواهند در این حکومت نیز اعتراض و انتقادی بکنند علاوه بر بی فایده بودن، با آنها برخورد شدیدی نظیر دوران پهلوی خواهد شد و چه بسا به دست شکنجه گران این حکومت نیز بیفتند و در زندانهای مخوف جان بدهند(!).
مردم باور دیگری را نیز در ذهن خود می پروراندند و می پرورانند و آن هم اعتقاد به «آمدن یک مصلح کل برای اصلاح امور» و اینکه بعد از آمدن او یکباره همه چیز مرتب می شود و هیچکس کوچکترین مشکلی نخواهد داشت. مردم ما امروزه انتظار دارند تا با انتخاب یک رییس جمهور یا یک نماینده مجلس همه مشکلات از این کشور ریشه کن شود.(شاید یکی از علل این اعتقاد، «عدم فهم صحیح انتظار فرج» باشد و تفسیر آن به «دست روی دست گذاشتن» و منتظر بودن برای آمدن امام زمان(عج) که ایشان کارها را به سرعت سامان بدهند و فعلاً از دست ما کاری بر نمی آید!)
این دو تفکر یعنی «ترس درونی از انتقاد و اعتراض» و «اعتقاد به اصلاح یکباره امور با انتخاب یک فرد» نتیجه های شومی را برای جامعه ما به دنبال داشته است. مردم پس از اینکه می بینند با روی کار آمدن یک فرد یا یک حزب هنوز هم مشکلات به قوت خود باقی است به سرعت از نظام و آینده کشور ناامید می شوند و چون ترس درونی یا اعتقاد به بی فایده بودن اعتراضات (هرچند از نوع آرام و صحیح آن) در وجودشان لانه کرده، نمی توانند اشکالات عملکرد مسئولان (از دید خود) را به گوش آنان برسانند و احیاناً پاسخ آنان را بشنوند. در نتیجه، این بدبینی نسبت به نظام مضاعف می شود و در ضمن موجب «تنبلی اجتماعی» در این دسته می شود و این گروه انگیزه ای برای مشارکت اجتماعی و انجام صحیح مسئولیتهای خود در قبال دیگران ندارند.
ازین پس این تفکر که «ملکه ذهن» آنان می شود «معیاری» می شود برای سنجش اوضاع کشور، اگر «اشکالی» ببینند خود را تشویق می کنند که «نظرم صحیح بوده و این کشور رو به زوال است و دیگر برای همیشه عقب مانده خواهیم ماند» و اگر «پیشرفتی» ببیند آن را سطحی و مقطعی می خوانند و از کنار آن عبور می کنند و به هیچ وجه در تحلیل های خود دخیل نمی کنند. وقتی در کنار عموم مردم به خصوص «جوانان» قرار می گیرند باعث تغییر تفکر و بدبین ساختن آنان نسبت به کشور و نظام می شوند. نه تنها زندگی خود را سیاه می بینند (از این جهت که در یک محیط رو به نابودی زندگی می کنند) و زجر می کشند(هرچند خود را بی تفاوت جلوه دهند) بلکه زندگی و آینده را در نظر دیگران نیز تیره می کنند.
بیانات رهبری در نوروز 86 در حرم حضرت رضا(ع)
رهبر انقلاب در اولین روز سال 86 در جمع زایران امام هشتم به وضوح به مسئله «بدبینی به آینده کشور» اشاره کردند و از آن به عنوان «دشمن درونی» برای پیشرفت ملت ایران یاد می کنند(لینک):
... ما دو دشمن داريم: يك دشمن، دشمن درونى است؛ يك دشمن، دشمن بيرونى است. دشمن درونى خطرناكتر است. دشمن درونى چيست؟ دشمن درونى خصلتهاى بدى است كه ممكن است ما در خودمان داشته باشيم. تنبلى، نشاط كار نداشتن، نااميدى، خودخواهىهاى افراطى، بدبين بودن به ديگران، بدبين بودن به آينده، نداشتن اعتماد به خود - نه به شخص خود و نه به ملت خود - اينها بيمارى است. اگر اين دشمنهاى درونى در ما وجود داشته باشد، كار ما مشكل مىشود. هميشه دشمنان بيرونى ملت ايران سعى كردهاند اين ميكروبها را در درون جامعهى ايرانى رسوخ دهند: «شما نمىتوانيد»، «شما قادر نيستيد»، «آيندهتان تاريك است»، «افقتان تيره است»، «بيچاره شديد»، «پدرتان درآمد». سعى اين بوده است كه ملت ما را نااميد، كسل، بىاعتماد به نفس، تنبل و چشم به دست بيگانه بار بياورند؛ اينها دشمنان درونى است. در طول سالهاى قبل از بروز حركت اسلامى در كشور ما، بلاى عمدهى ملت ما اينها بود... . اينها مثل موريانهاى كه در درون پايهى بنا بيفتد، بنا را ويران مىكند؛ مثل كرمى است كه داخل ميوه قرار بگيرد، ميوه را فاسد مىكند... .
وضعیت قشر نخبه در این مقوله
ظاهراً باید امیدوار باشیم که لااقل قشر نخبه و اساتید و دانشجویان از چنین تفکراتی دور باشند اما فی الواقع چنین نیست. وضعیت دانشگاه صنعتی شریف که خودمان شاهد آن هستیم بزرگترین شاهد این مدعاست. دانش آموز پیش دانشگاهی که با هزار زحمت از کنکور گذشته و وارد دانشگاه می شود عموماً اطلاعات چندانی نسبت به وضعیت جامعه ندارد و از سیاست و اقتصاد و فرهنگ چندان سر در نمی آورد. دانشجو اکثر اطلاعات سیاسی و اقتصادی خود را خواه نا خواه به مقتضای سن خود در دوران دانشگاه جمع آوری می کند (که البته در افراد مختلف میزان تمایل متفاوت است). اما در طول 4 یا 5 سال دوران لیسانس(که مهمترین مقطع در شکل گیری ذهنیتهای سیاسی و اجتماعی دانشجو است) چندین عامل، بدبینی نسبت به آینده جامعه را در این قشر نخبه افزایش می دهد:
- برخی اساتید که سخنانشان برای دانشجویان خصوصاً بچه های درسخوان حجت و ملاک است، بعضاً از روی دلخوری از موضوعی در جامعه یا عملکرد ضعیف مسئولی در دانشگاه شروع به بدگویی به کل نظام و مسئولان می کنند و اکیداً به دانشجویان توصیه می کنند که اگر دنبال پیشرفت هستید اینجا نمانید! یا حتی برخی شوخی های جهت دار برخی اساتید نسبت به مسئولان تا مدتها در ذهن دانشجویان می ماند و در تصمیمات بعدی آنان دخیل می شود.
- بعضی نشریات دانشجویی که تنها راه آزادی مردم را مبارزه بی چون و چرا با نظام و ایجاد بدبینی بین دانشجویان نسبت به مسئولان و سیاه نمایی از اوضاع جامعه می دانند (و جالبتر آنکه همین عده معترضند که آمار فرار مغزها چرا این قدر بالاست؟!).
- عملکرد برخی مسئولان دانشگاه در عدم هدایت صحیح فضای دانشگاه و مبارزه با هرگونه فعالیت دانشجویی و مخالفت با اصل آزادی بیان و یا برخوردهای سلبی و ایجابی در مسایلی چون پوشش دانشجویان «بدون ملزم دانستن خود به ارائه علل انجام این کارها» که ذره ای به عواقب این نوع برخورد خود نمی اندیشند و تنها از روی لجبازی و یا مقدس مآبی یک رویه را در تعامل با تمام دانشجویان به کار می بندند.
- و درنهایت مهمترین عامل و اشکال که از جانب خود دانشجویان است «عدم ایجاد یک نوع بدبینی اخلاقی» نسبت به کسانی که از کشور می روند و باز نمی گردند، چرا که این افراد به جای اینکه به وطن خود بازگردند و به مردم خدمت کنند تنها «خود» را ملاک قرار می دهند و به بهانه پیشرفت، شهرت و یا ثروت برای همیشه از کشور می روند. دانشجویان باید در بین دوستان خود این مباحث را مطرح کنند که همه ما (چه کسانی که مذهبی و ارزشی هستند، چه کسانی که ملی هستند) همگی نسبت به مردم خود مسئولیم و به هیچ وجه اجازه نداریم درحالیکه از امکانات این کشور و این مردم استفاده کرده ایم و یک صندلی از بهترین دانشگاه صنعتی کشور را اشغال کرده ایم برای آسایش خود از کشور برویم. اینگونه افراد نسبت به خدا و ملت مسئولند، اما هیچگاه تلاش نشده از این منظر که بیشتر «اخلاقی» است به قضیه خروج دانشجویان از کشور و فرار مغزها بنگریم بلکه دیدگاه دانشجویان بر عکس است و علاوه بر تشویق یکدیگر برای رفتن به دانشگاههای خارج از کشور و تأمین بهتر آینده خود در کشورهای خارجی و ادامه زندگی در آنجا، با یکدیگر نیز در این زمینه رقابت می کنند!.
نتیجه این بدبینی ایجاد شده در دانشجویان، اینگونه سخنها می شود که از دانشجویان می شنویم: «با یک گل بهار نمی شود» و «اگر ما بمانیم هم فرقی نمی کند» و «اوضاع خرابتر از آن است که با یک یا دو نفر درست شود» و ... . در نهایت شنیده می شود آمار خروج دانشجویان از کشور در رشته های بالاتر 40 تا 50 درصد دانشجویان هر سال است که تعداد کمی از آنان به کشور باز می گردند. این خروج دانشجویان در رشته های پایین تر و در ضمن دانشگاههای برتر دیگر نیز برقرار است. درضمن برخی از دانشجویانی که در کشور می مانند تفکری مشابه را به ارث می برند و عزم جدی در پیشرفت کشور ندارند و با ناامیدی زندگی خود را در کشور ادامه می دهند.
و این تنها شمه ای از نتایج گسترش تفکرات نفی کننده اعتراض و انتقاد به طور صحیح(چه در دانشجویان، چه اساتید و چه مسئولان) و گستراننده تنبلی اجتماعی در جامعه است(هرچند اعتراضات به روش «صحیح» نیز محل بحث دارد و باید این لفظ «صحیح» تعریف مشخصی در قانون داشته باشد و نسبت آن با حرکت ضد نظام و جرم سیاسی مشخص باشد).
برخی نیز از آن سوی بام افتاده اند...
هرچند اعتراض و انتقاد به اشکالات در عملکرد مسئولان به روش صحیح در ذات عموم دانشجویان نهادینه نشده (و جز در برخی موارد که بسیار موضوع اساسی و حیاتی باشد حضور اکثریت دانشجویان را شاهد نیستیم) برخی نیز هستند که از آن سوی بام افتاده اند و فرق «اعتراض» و «اهانت» را درک نکرده اند و در مواجهه با مسئولان حدی نگه نمی دارند. از نمونه های این نوع برخورد برخی دانشجویان را می توان اهانتهاي چندباره به سيدمحمد خاتمي و هتاكي به هاشمي رفسنجاني در قم در سال گذشته و فحاشيهاي سال گذشته در دانشگاه اميركبير نسبت به محمود احمدينژاد را نام برد.
مجادلاتي كه تا چند سال پيش، با بالا بردن صداي چند نفر و شعارهايي كه براي دفاع از آرمانهاي هر گروه و جناح داده ميشد، پايان مييافت، امروز با فحش و كتككاري و سوزاندن عكس و آثار متعلق به گروه مقابل دنبال ميشود. فرقي هم نميكند كه كدام گروه و يا چه شخصيتي بوده باشد. از توهين و هتك به ناطق نوري و محمد يزدي در يكي از دانشگاه هاي تهران كه با عامليت گروههاي موسوم به چپ انجام شد و آنها را در مجلس سخنراني راه ندادند، تا توهين به هاشمي رفسنجاني در دانشگاه صنعتی اميركبير، در اوايل دهه هفتاد[1].
ضمن اینکه اینگونه برخوردها به نوعی «خیانت» به راه و روش صحیح اعتراض است که بهانه به دست برخی مسئولینی می دهد که هرگونه انتقاد را «حرکت بر ضد نظام» تلقی می کنند و به هر طریقی با آن مبارزه می کنند.
نظر دین اسلام در باب وظیفه مردم در برابر حاکمان
دیدگاه دین اسلام(که اغلب ایرانیان کم و بیش خود را مقید به آن می دانند) در این باب مشخص است. همه می دانیم که دین اسلام، برترین دین از لحاظ «ظلم ستیزی» است و این مقوله را تا جایی پیش می برد که «مظلوم ساکت» در برابر ظلم را همسنگ «ظالم» می شمارد.
در حالی که اسلام همواره به «حفظ ادب و پایین نگاه داشتن صدا» در صحبت با خلق خدا تأکید دارد، زمانی که حقی پایمال می شود به مظلوم اجازه می دهد این حرمت را بشکند و برای احقاق حق خویش فریاد برآورد[2]، و فرهنگ اعتراض و انتقاد در جایی که حقی ضایع شده را به ما می آموزد.
آب پاکی را بر روی دست فرزندان آدم می ریزد و حرف آخر را می زند که «اِنَّ اللهَ لا یُغیِّرُ ما بقومٍ حتی یُغیرُو ما بانفُسِهم»[3]، به آنان می گوید که «لیاقت هر مردمی همان حاکمانی است که بر آنان حکومت می کنند».
رسول مكرم(ص) فرمودند: سه چيز است كه قلب هيچ مسلماني به اين سه چيز خيانت نميكند؛ 1- عمل خالص و لوجهالله، 2- نصيحت كردن و خيرخواهي براي امامان و پيشوايان مسلمين و 3- همراه با جماعت مسلمين حركت كردن.
در باب ولايت فقيه، يكي از معروفترين شخصيتهايي كه جزو مؤسسان بحث حكومت اسلامي است مرحوم ميرزاي نائيني است، وی ميگويد: عامل بازدارنده از استبداد، دو چيز است؛ عصمت ـ كه در امامان است ـ و مراقبت ملت.
در باب «اهمیت دیدگاه مردم و لزوم بیان آن» نقل است که پيامبر اكرم، اميرالمؤمنين و ائمه اطهار وقتي ميآمدند مسئلهاي را مطرح ميكردند، اولين سؤالي كه مردم می پرسیدند، اين بود كه آقا آيا اين نظري كه دادهايد وحي است؟ اگر وحي است ما در چهارچوبش اصلاً وارد نميشويم. اگر وحي نيست، خودشان احساس ميكردند كه ميتوانند نظر بدهند و در برخی از موارد نظريات آنان عمل ميشد. پيامبر اكرم در اصل جنگ بدر با مردم مشورت كرد، در «محل» جنگ بدر با مردم مشورت كرد (محلي را كه اطراق كردند براي جنگ)، حباب بن منذر ميگويد: اينجايي را كه اطراق كردهايد براي جنگ وحي است؟ يعني گفته شده به شما كه اينجا بايد اطراق كنيم؟ حضرت فرمودند: نه. گفت: پس اينجا اشتباه است. بايد ما برويم نزديك آن چاه كه آب منطقه در اختيارمان باشد. حضرت دستور فرمودند كه جمع شويد برويم آنجا[4].
خداوند در آیه ای دیگر اتمام حجت می کند و انذار می دهد از فتنه ای که تنها گریبانگیر ظالمان نمی شود و همه را در بر می گیرد و تر و خشک را با هم می سوزاند: «وَ اتَّقُوا فِتنَهً لا تُصیبنَّ الذینَ ظَلَموا مِنکُم خاصَّهً»[5] که از جمله این فتنه ها و آزمایشها همانا امر به معروف و نهی از منکر نسبت به حاکمان است تا از تباهی جامعه که مشکلاتش گریبانگیر همه می شود جلوگیری شود.
و بسیار است آیات و روایات در این باب.
نظر امام خمینی(ره) در باب نقش مردم و جایگاه حاکمان
امام خمینی به عنوان بنیانگذار این نظام در این باب نظرات صریحی را مطرح کردند. امام در جلد دهم صحيفه نور ميفرمايد: «ما تابع آراي ملت هستيم، ملت هر طور رأي داد، ما هم از آنان تبعيت ميكنيم، ما حق نداريم، خداي تبارك و تعالي به ما حق نداده است، پيامبر اسلام به ما حق نداده است كه ما به ملتمان يك چيزي را تحميل بكنيم». ایشان در زمینه لزوم نظارت مردمی می فرمایند: «همه ملت موظفند كه بر اين امور نظارت كنند. اگر من يك پايم را كج گذاشتم، ملت موظف است كه بگويد پايت را كج گذاشتي، خودت را حفظ كن، مسئله، مسئله مهمي است. همه ملت موظف است، به اينكه نظارت داشته باشد در همه كارهايي كه الان مربوط به اسلام است». گاهی عده ای در کشور مسئولان عالی رتبه به خصوص رهبری را بی نقص و معصوم می شمارند که مرحوم امام خمینی در جواب آنان می فرماید: «هيچ كس نميتواند ادعا كند كه من هيچ نقصي ندارم. اگر كسي ادعا كرد، بزرگترين نقصش همين ادعاست، انسان كه ميخواهد براي خدا كار بكند و به مقام انسانيت برسد، بايد هميشه دنبال اين باشد كه ببيند چه عيبي دارد. دنبال اين نباشد كه ببيند چه حسني دارد، براي اينكه «دنبال اينكه چه عيبي دارم» بودن، باعث ميشود كه انسان در صدد رفع عيب خود برآيد و دنبال اينكه چه حسني دارد، پرده ميشود بر چشم انسان و نميتواند عيوب خودش را ببيند»[6].
چه باید کرد؟
اما در مورد اینکه چه راهکارهایی برای برون رفت از این مشکل عظیم اجتماعی می توان ارائه داد بنده هیچ راهکاری در چنته ندارم و از دوستان می خواهم به طور جدی در این باب که «چه باید کرد؟» نظرشان را اعلام و بحث و بررسی کنند تا شاید بتوانیم از میان نظرات دوستان، جایگاه و وظیفه خود را بشناسیم و تا آنجایی که به ما مربوط است در رفع این معضل بکوشیم.
تنها چند نکته به نظرم می رسد که توجه به آنان در این مسئله خالی از لطف نیست:
1- یکی از مهمترین مسائل باب اخلاق اجتماعی، پیدا کردن «متولی» برای توجه به این نوع از مسائل و تلاش برای کاهش آنها است. جدای از آنکه تمام دستگاه های فرهنگی و اجتماعی، به نوعی عهده دار مسائلی هستند که با مسائل اخلاق اجتماعی سر و کار دارد، ولی هیچ نهادی هم مأموریت خاص در این باب ندارد. شاید «شورای فرهنگ عمومی» تنها مجموعه ای باشد که وظیفه ای از این دست داشته باشد، که آن هم به دلیل خصلت شورایی و نیز مرتبط بودن با مجموعه نه چندان کارایی مانند شورای عالی انقلاب فرهنگی، در انجام وظایف محوله، موفقیت زیادی نداشته است. سخنان رهبر انقلاب در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای فرهنگ عمومی و نارضایتی ایشان، به اندازه کافی گویا است. حتی مجموعه ای مانند «ستاد امر به معروف و نهی از منکر» هم که شاید مستقیماً با این موضوع ارتباط داشته باشد، در فعالیت های آن، چنین منظری به چشم نمی خورد و در فضایی دیگر سیر می کنند. پس باید ابتدائاً مسئول فرهنگ سازی در جامعه خصوصاً در مقوله مبارزه با فرهنگ های سوء(ضد فرهنگ) از جمله «تنبلی اجتماعی و زدودن سیاه نمایی از ذهن مردم جامعه و ترویج اخلاق اجتماعی» مشخص شود (چه در مقام سیاست گذاری و چه در مقام اجرا).
ضمن آنکه باید «ضرورت» پرداختن به این مسئله با توجه به اشارات صریح رهبر انقلاب برای مسئولان امر مشخص گردد.
2- به جای پرداختن بیش از حد به «توطئه های بیگانگان»نسبت به کشور که بعضاً موجب بزرگنمایی قدرت آنان می شود به «علل درونی» عدم پیشرفت خود بپردازیم. اتکای زیاد ما بر روی اینکه مشکلات ما از توطئه های استعمارگران غربی است ما را از پرداختن به علل داخلی عدم پیشرفت ایران در قرون اخیر که از جمله آنها «عدم تلاش اجتماعی و عزم ملی در پیشرفت جامعه» و «تنبلی اجتماعی» است بازداشته است و مسئولان را به فکر چاره ای جدی برای این مشکل نینداخته است.
«تنبلی اجتماعی» یکی از مهمترین ویژگی های رفتاری ناپسند ایرانیان است. این مساله بویژه در عدم تمایل به درس خواندن در مدارس و دانشگاه ها (علی رغم قبولی بالا در دانشگاهها)، میزان بسیار پایین کار اداری مفید در کارمندان، میزان بالای تماشای تلویزیون در ایران به جای کتابخوانی، تمایل زیاد به استخدام در دستگاه دولتی و عدم تمایل برای کسب تخصص و مهارت و کارآفرینی، وجود تعطیلی فراوان سالانه، پدیده ای به نام بین التعطیلین، و در موارد فراوان دیگر موجود است که باید این موضوع را به جد مورد بررسی قرار داد.
3- بررسی مقایسه ای از وضعیت اجتماعی مردم و دانشجویان در کشورهای دیگر به خصوص کشورهای پیشرفته برای دادن دید واقعی نسبت به آن کشورها و نیز نوع تفکر و برخورد آنان با ایرانیان و ارائه نتایج به دانشجویان و در صورت نیاز عموم مردم. در کنار این مسایل همانطور که قبلاً اشاره کردم می بایست نوعی «وجدان دانشجویی» در بین دانشجویان ایجاد شود که آنان نسبت به مردم و کشور خویش احساس مسئولیت بیشتری بکنند و ماندن در کشور را هرچند با سختی بیشتر را بر زندگی مرفه تر در کشورهای دیگر ترجیح دهند و اگر زندگی در خارج از کشور را برگزیدند دچار نوعی «عذاب وجدان» باشند که هرچند «حق» انجام چنین کاری را داشته اند اما به لحاظ «اخلاقی» این کار صحیح نبوده است.
4- ترویج روشهای صحیح انتقاد و اعتراض در بین دانشجویان از طریق نشریات دانشجویی و یا جلسات بحث دانشجویی و از بین بردن تفکر بی ثمر بودن این اقدامات از یک سو و از سوی دیگر جلوگیری از رفتارهای عده ای که با روشهای غیرصحیح اعتراض از جمله درگیری و خسارت زدن به اموال عمومی(و کارهایی که هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد) راه را برای اعتراضات صحیح افراد دیگر دشوار می کنند.
به تدریج که این نوع تفکرات و «ارزشمندی انتقادات دلسوزانه و کارشناسانه» برای قشر دانشجو مسلم شود، زمانیکه این افراد پس از تحصیل در بطن جامعه قرار می گیرند می توانند فرهنگ عمومی جامعه را اصلاح نمایند و کم کم سایه سیاه تفکرات منفی از جامعه ریشه کن شود.
در پایان از دوستان می خواهم تا نظرات خویش راجع به مباحث مطروحه درج کنند تا اشکالات آن برطرف شود و باشد که بتوانیم از مجموع نظرات به یک جمع بندی برسیم. این مقوله به نظر بنده مهمترین معضل فرهنگی جامعه به خصوص قشر دانشگاهی است که امید است با برنامه ریزی و کمک خداوند برطرف شود و از دوستان از بابت طولانی شدن سخن عذرخواهی می کنم.
با سلام خدمت دوستان
پیش از همه عید مبعث پیامبر اعظم(ص) را به دوستان تبریک می گویم.
بنده در برگه هایم نوشته ای را پیدا کردم که در آن چند نکته(که البته کامل نیست) از جلسه اول دوستان نوشته بودم. در اینجا آن نکات را ذکر می کنم و از دوستان می خواهم اولاً راجع به نکات نظرشان را اعلام کنند و ثانیاً اگر نکته دیگری از آن جلسه به یاد دارند در اینجا ذکر کنند(به نظرم تا امروز بیش از حد به «جلسه اول» اصالت داده ایم -بدون آنکه واقعاْ راجع به آن سخن بگوییم- و دیگر نباید اینگونه باشد و اگر دوستان موافق باشند از امروز پیرامون این نکات و در ضمن مقالات دوستان بحث خواهیم کرد):
1- بحث وبلاگ پیگیری شود و برای شروع کار وبلاگ ایجاد شود.
2- هویت بخشی به دانشجویان
3- ساخت و پشتیبانی سایت اینترنتی و گسترش فعالیتها
4- ساخت کلیپ، نماهنگ، تکه های سخنرانی بزرگان از جمله امام خمینی(ره) و فیلم مستند برای همایشها، صدا و سیما، موبایلها و ...
5- جا انداختن شعرهای شاعران اصیل ایرانی چون حافظ و سعدی و مولانا به جای پیامهای کوتاه مبتذل و جوکهایی که عموماً با اهانت و تمسخر شخصی همراه است.
6- بر روی وصیت نامه امام بحث و بررسی شود.
7- یکی از اشکالات بچه های مذهبی «عدم اتحاد» است که با کوچکترین اختلاف از گروهها جدا می شوند یا گروهها از هم می پاشد و باید این اشکال برطرف شود.
8- ما امروز تشکلهای اصلی مثل «بسیج» و «انجمن اسلامی» را از دست داده ایم و مجبوریم این تشکلهای سایه را ایجاد کنیم.
9- تعریف کارها و افق حرکت از ابتدا مشخص باشد، یعنی مشخص کنیم از امروز تا 2 ماه بعد چه میزان کار باید انجام شود.
10- گاهی در بین بچه ها افراط و تفریط بین «اهل فکر بودن» و «اهل عمل بودن» ایجاد می شود یعنی عده ای فقط به کارهای نظری می پردازند بدون اینکه لحظه ای در مقام اجرا قرار گرفته باشند و عده ای نیز همواره عمل کرده اند و حوصله اندیشیدن را نداشته اند، این باید از بین بچه ها ریشه کن شود.
11- در الگوسازی برای افراد و دانشجویان از «الگوهای زمانه خود» هم استفاده کنیم چرا که در زمان استفاده از ائمه اطهار به عنوان الگو، در ذهن برخی «معصوم بودن» ایشان، توجیه «دست نیافتنی بودن» ائمه می شود و ما می توانیم این اشکال را با الگوهای جامعه فعلی برطرف نماییم و همراه الگوهای فعلی به سیره ائمه اطهار بپردازیم.
12- مباحث صرفاً در وبلاگ یا سایت مطرح نشود و در دانشگاه هم مطرح شود.
13- اتحاد «هدف» است و باید حتماً مد نظر باشد و در مباحث بین دوستان باید به عنوان یک اصل مد نظر باشد.
14- جمع شدن بچه ها دور هم ارزشمند است و قدر آن را بدانیم.
15- باید به این سخن عمل کنیم که می گوید: «مردم را به دین خدا بخوانید به غیر زبان» و دین خود را در «عمل خود» نشان دهیم.
16- دچار آفت «تولید انبوه» نشویم یعنی اینکه یک عده کثیری را تحت تأثیر قرار دهیم خیلی هدف نباشد بلکه تک تک انسانها و مخاطبان ارزش داشته باشند. باهر انسانی با زبان خودش صحبت کنیم.
17- ایجاد تشکلهای علمی، تحقیقاتی و انجام پروژه های مورد نیاز کشور(بعضاً در همکاری با دولت).
از دوستان گرامی درخواست می کنم در بخش نظرات اگر موضوعات دیگری را به خاطر دارند را اعلام کنند و در ضمن نظرشان راجع به موضوعات و چند مورد از این مباحث که «اولویتشان بیشتر» است و در ضمن «عملی تر» است را اعلام کنند تا از مجموع نظرات، بتوانیم یک جمع بندی راجع به «نظر جمعی» دوستان داشته باشیم.
در پناه حق پایدار باشید.
با سلام خدمت همه دوستان گرامی
پیش از هر چیز لازم می دانم از اینکه به دلیل عمل جراحی نتوانستم طی20 روز گذشته مطلبی در وبلاگ بگذارم عذرخواهی میکنم.
موضوعاتی که در بین دوستان مطرح شده موضوعاتی است که حتماً می بایست بررسی شود. پیش از همه از «آقا رضای بخشی آنی» خواهش می کنم چکیده مباحث جلسه اول که با حضور همه دوستان غیر از جناب «محمد حسین امینی» و جناب «محمد محسن چیت چیان» برگزار شد را بر روی وبلاگ قرار دهند، چرا که هم برای دوستانی که در جلسه نبودند مفید است و هم برای بنده و دیگر دوستانی که برخی مباحث آن جلسه از یادشان رفته است.
ظاهراً دوست گرامی «محمد شمس الدینی» از فاصله گرفتن مباحث وبلاگ از دغدغه نسل فکری ما سخن گفته است. به عقیده بنده نیز وبلاگ تا به امروز مباحثی را دنبال نکرده که قرار بوده دنبال کند. علتش هم شاید کم کاری بنده و سایر دوستان باشد. چندی پیش بنده به همه دوستان اطلاع دادم که مقاله ای در مورد موضوعی که از نظر آنها «بیشترین اولویت فرهنگی» را دارد بنویسند و در وبلاگ قرار دهند تا دیگر دوستان استفاده کنند. اما چنین نشد.
لازم می دانم آنچه از جلسه اول خاطرم هست پیرامون اولویتها و کارهایی که قرار است(یا بهتر است) انجام دهیم را ذکر کنم و چنانچه نقصی در آن هست از دوستان می خواهم آن را در بخش نظرات تکمیل کنند:
- در وبلاگ برای شروع کار به یک سری موضوعات قابل توافق به عنوان اولویتهای فرهنگی جامعه برسیم.
- یک اساسنامه برای گروه تنظیم کنیم.
- به مرور زمان وبلاگ را به یک سایت جامع تبدیل کنیم.
- در نهایت در حوزه اولویتهای تعیین شده به فعالیت بپردازیم از قبیل نوشتن مقالات، نوشتن متن جلسات یا مباحثات دوستان پیرامون موضوعات مختلف فرهنگی، تکثیر سخنرانی های بزرگان پیرامون مباحث فرهنگی، ساخت کلیپ های اینترنتی با مضمون فرهنگی و ...
اما امری که واضح است این است که هیچکدام واقع نشده اند و حتی برای آنها برنامه ریزی هم صورت نگرفته است. اما در پاسخ به پرسش «چه باید کرد؟» به نظر بنده باید ابتدائاً به یک سری «نقاط اشتراک» در «اولویتهای فرهنگی جامعه فعلی» بپردازیم.
در همین راستا از دوستان گرامیم درخواست می کنم موضوعی که از نظر آنها اولویت بالایی یا بالاترین اولویت در مقولات فرهنگی را داراست انتخاب کرده و مقاله ای هرچند مختصر در باب آن ارائه دهند و در پی آن از دیگر دوستان می خواهم در بخش نظرات موضوع ارائه شده را به دقت مورد نقد و بررسی قرار دهند تا از مجموع جهت گیریها بتوان نظر اکثریت دوستان پیرامون «اولویتهای فرهنگی» را جمع بندی کرد.
امیدوارم تا دوستان همان «1 ساعت در روز» که در جلسه اول قبول کردند را برای پیش بردن مباحث وبلاگ صرف کنند، ان شاء الله.
حال لازم می دانم به برخی از سؤالات مطروحه از سوی دوست گرامی جناب آقای امینی در حد توانم پاسخ دهم(شماره درج شده شماره سؤال است):
2- هدف جمعی ما از «بازگشایی وبلاگ» چیست؟
«هدف جمعی ما» از بازگشایی(بخوانید ایجاد) وبلاگ همانا پیگیری «اولویت های فرهنگی جامعه به خصوص قشر نخبه» بود و در همین راستا وبلاگ را به عنوان «محفلی» برای دسترسی آسانتر دوستان به یکدیگر برگزیدیم (چرا که شروع کار در تابستان است و ممکن است جمع شدن دوستان کنار هم کمی مشکل باشد). اما همین «دغدغه» همانطور که همه می دانیم هزاران «دقیقه» باید بر سر آن بحث کنیم تا ابتدائاً آن را به درستی شناخت و ثانیاً راهکارهای صحیحی برای آن تبیین شود و ثالثاً در مسیر آن راهکارها حرکت کنیم و یا آنها را در اختیار مسئولین اجرایی و فرهنگی قرار دهیم.
اما هدف فعلی ما همان طور که پیش از این عرض کردم، رسیدن به اشتراکات و توافق بر سر این است که در حال حاضر کدام مباحث فرهنگی دارای اولویت است(از دوستان می خواهم نظراتشان را راجع به هدف جمعی حتماً درج کنند).
3- نگرش جمعی ما نسبت به عنصر «رغبت در میان خوانندگان وبلاگ» چگونه است؟
نگرش جمعی را بنده نمی دانم اما به نظر بنده قطعاً «رغبت در خوانندگان وبلاگ» باید به طور جدی مد نظر باشد چون ما برای کسی جز «خوانندگان» نمی نویسیم و هنر این است که بتوانیم روز به روز بر خوانندگان وبلاگ بیفزاییم. ضمن آنکه «ایجاد رغبت» «وسیله»ای است برای رسیدن به «هدف جمعی ما» و واضح است که به تنهایی نباید تبدیل به «هدف» شود.
10- آیا وبلاگ «مخاطب عام» دارد یا «مخاطب خاص»؟ در هر مورد، منظور از «عام» یا «خاص» چیست؟
قطعاً هدف ما از ایجاد وبلاگ «مخاطب عام» بوده است نه «مخاطب خاص». منظور از «مخاطب عام» در وهله اول «قشر دانشگاهی» است و در وهله دوم «عموم جامعه». در ضمن منظور از «مخاطب خاص»(که هدف ما نبوده) این است که مخاطبین ما در سطح «نویسندگان وبلاگ» باقی بماند و بس.
12- اسم وبلاگ حاضر چیست؟ («کویر سرخ» یا «وبلاگ گروهی دانشجویان مسلمان»)
نامی که از ابتدا منظور بنده بوده است و آن را انتخاب کردم «کویر سرخ» است و توضیحی کوتاه در کنار صفحه راجع به آن می بینید. اما اینکه در بالای صفحه ی وبلاگ نوشته شده است «وبلاگ گروهی دانشجویان ایرانی مسلمان» علتش آن است که فاکتورهای اصلی این وبلاگ اعلان شود: «گروهی بودن»، «دانشجویی بودن»، «ایرانی بودن» و «مسلمان بودن».(هرچند قطعاً می توان آن را به گونه ای بهتر اصلاح کرد که از دوستان می خواهم مرا در این امر یاری کنند و اگر نکته ای لحاظ نشده گوشزد کنند.)
19- «سمتی که باید برویم» کدامست؟